زندگینامه شهید سعید مروانی
شهید سعید مروانی در تاریخ 1/2/48 در شهر ملاثانی و در خانواده ی مذهبی چشم به جهان گشود. دوران کودکی خود را در خانه ی کوچک و با صفای پدری که کنار رودخانه ی کارون و در انتهای ملاثانی بود سپری کرد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در مدرسه سوم اسفند با موفقیت سپری می کند و به دلیل علاقه و میل به حضور در جبهه ها؛ دوره ی دبیرستان را ادامه نمی دهد و تکلیف خود را حضور در جبهه ها می دید.
علاقه به کار فرهنگی و حضور در برنامه های مسجد و بسیج از ویژگی های سعید بود و این ویژگی باعث تربیت وی بوده و علاقه اش به شهادت را دوچندان کرده بود.
اعزام به جبهه:
خانواده ی شهید سعید مروانی بدلیل سن کم سعید همیشه مخالف حضور سعید در جبهه بودند و او را به ادامه ی تحصیل توصیه می کردند اما سعید تکلیف را در جای دیگر می بیند.
ایشان بدون اطلاع خانواده و خود جوش در بسیج پرونده تشکیل می دهد و پس از مدتی در اولین دوره 45 روزه در پادگان حمزه سید الشهدا خرم آباد حضور پیدا می کند و با این برنامه های بسیج فضا را برای خانواده عادی جلوه می دهد.
با شروع عملیات بدر سعید بدون اطلاع خانواده به جبهه اعزام می شود و پس از مدتی کوتاه جهت دیدن خانواده به مرخصی می آید و برادر بزرگترش را از موضوع با خبر می کند و با دلیل منطقی و با وجود 16 سال سنی که داشت خانواده را قانع می کند.
کمک به فقرا:
یکی از خصوصیات شهید سعید مروانی روحیه ایثار و از خودگذشتگی می باشد مادر شهید تعریف می کند که در زمان جنگ تاریکی اجباری در سراسر شهر وجود داشت. در آن وقت خانواده شهید 2 فانوس داشتند که در هنگام تاریکی برای روشنایی از آنها استفاده می کردند.
یک شب شهید که از مسجد برمی گشت، با دیدن فانوس ها یکی از آنها را برمی دارد و قصد عزیمت به بیرون می کند. وقتی از او می پرسند فانوس را به کجا می برد؟ پاسخ می دهد: در حالیکه ما دو فانوس داریم و از روشنایی آنها بهره مندیم، خانواده فقیری وجود دارد که از داشتن حتی یک فانوس هم محرومند. خانواده شهید از اینکار متأثر می شوند. او نیز فانوس را به آن خانواده می بخشد. توصیه و جمله ی پایانی سعید مروانی در وصیت نامه اش این بود: «دست فقیری را رد نکنید»
خمس سادات من هستم:
شهید سعید مروانی برای حضور در جبهه استدلال های منحصر به فردی داشت که با شنیدن این استدلال ها، متوجه رشد و تربیت و میل به شهادت در راه خدا و اهل بیتش، می شویم.
سعید 4 برادر و 3 خواهر داشت؛ ایشان فرزند چهارم خانواده بود و در زمان حضور در جبهه با ارسال نامه با آنها ارتباط برقرار می کرد. در تاریخ 19/5/1364 سعید نامه ای را به برادر بزگترش ارسال می کند. و مطالبی مهم به برادر می گوید: «چرا باید یک مادر که 5 بچه (پسر) دارد و یکی از آنها به جبهه برود، ناراحت شود. من خمس سادات هستم. ما که پنج برادر هستیم، خمس این برادران من هستم».
به راستی که میل به شهادت این جوان 16 ساله نشانگر تربیت او در مکتب اهل بیت می باشد.
درس معنویت
یکی از روحیاتی که در سعید زبان زد بود، روحیه ی معنوی او بود. همرزمان سعید می گویند: شب ها بیدار می شدیم و سعید را در حال مناجات و بکا می دیدیم. نماز شب او در شب های قبل از عملیات فراموش نشدنی بود. تا جایی که می توانست دوستانش را به نماز شب دعوت می کرد. با هر تبلیغی سعی در تبلیغ خواندن نماز شب بود.
دوستان صمیمی اش را با ماساژ دادن پاهایشان برای خواندن نافله بیدار می کردو علاقه مند بود دوستانش را هم به این عمل خیر دعوت کند و در نامه هایش به خانواده هم برادرات و خواهرانش را به خواندن نماز اول وقت توصیه می کرد.
بدرستی که درس معنویت و عبودیت را از شهدا باید آموخت.
درس رفاقت
یکی از رفقای صمیمی سعید جوانی به نام محمود عباسی بود، این دو نفر را همیشه باهم و در کنار هم می دیدیم. در یکی از عملیات ها محمود عباسی به شهادت می رسد و گویی سعید تمام هستی اش را از دست داده بود. محبت و ارادت خاصی به شهید محمود عباسی داشت تا اینکه سعید تصمیمش را می گیرد..... تصمیمش چیست؟ سعید به همه اطلاع داد از این پس من را عباسی صدا بزنید تا ذکر و اسم و یاد رفیقش محمود عباسی در دل ها و فضای جبهه باقی بماند. بدرستی که درس رفاقت را از شهدا باید آموخت.
اسلحه ی حسین بر زمین مانده است......
پایین بودن سن و سال سعید باعث شده باعث شده بود تا خانواده ی وی او را از رفتن به جبهه منع کنند. اما سعید پس از هر ممانعتی مصمم تر می شئ و راه های مختلفی را برای رفتن به جبهه امتحان می کرد. خبر شهادت شهید حسین مروانی (پسر عمه سعید) را آورده بودند. دوستان، فامیل و آشنایان درگیر مراسم تشییع و... بودند. سعید تصمیمش را گرفته در دل حرفی دارد، فرصت را غنمیت می شمارد و به یکی از پادگان های آموزشی اهواز می رورود تا به جبهه اعزام شود. خبر به برادر بزرگتر سعید می رسد در حالی که ایشان مجروح و برادر سریعاً خود را به پادگان می رساند و سعید را آنجا می بیند. برادر به سعید می گوید خبر داری که حسین به شهادت رسیده و عده ای از بستگان مجروح شده بودند. الان فرصت خوبی برای رفتن به جبهه نیست. اما سعید حرفی که در دلش غوغا کرده را بهخ برادرش می زند آن حرف این بود: اسلحه ی بر زمین مانده حسین را بلند کنم.
تحمل سختی ها:
عشق و علاقه به شهادت باعث شده بود که در جبهه سختی های فراوانی را تحمل کند. ایشان در عملیات های پدافندی کردستان، والفجر 8، فاو، کربلای 4 شرکت می کند. از سختی هایی که شهید تحمل کرد این بود که در عملیات فاو مورد هجوم حمله شیمیایی دشمن قرار می گیرد اما سعید چیزی را بروز نمی دهد که مبادا او را به شهر خود برگدانند. رفقای سعید از چهره اش متوجه شده بودند که سعید مورد هجوم حمله ی شیمیایی دشمن شده است اما سعید چیزی نمی گوید و سختی و درد آن را به جان می خرد.
عشق و علاقه به شهادت:
همرزم شهید نقل می کند که سعید عاشق شهادت بود و سخت ترین کارها را به عشق مبارزه با دشمن خدا و شهادت در راه خدا به جان می خرد. ایشان می گفت:
سعید برای مدتی در گروه غواصان بود؛ شب ها گروه غواصان برای تمرین به دل آب می زدند؛ همرزم شهید می گوید از شدت سرما و جسم لاغر سعید؛ می دیدیم سعید از هوش می رود. او را از آب بیرون می آوردیم و دوباره سعید به دل آب می زد. چند بار سعید از هوش می رود اما سعید سختی را تحمل می کند؛ سختی که می داند بعدش شهد شیرین شهادت است.
شهادت سعید (به روایت همرزمان)
برای انجام عملیات کربلای 4 باید از اروند رود می گذشتند و وارد جزیره ی سهیل که محل عملیات بود می شدند و چون دشمن بر منطقه دید کافی داشت تنها راه ارتباطی با اروند رود یک نهر بوده؛ بنابراین سعید که عضو گروهان نجف بوده و آن گروهان نیز که نسبت به گروهان های دیگر گردان کربلا پیشتاز بوده؛ با یک فاصله ای زمانی نه چندان دور از آنها و همچنین سایر نیروها جهت پاکسازی وارد جزیره می شوند. و شروع به پاکسازی می کنند تا سایرین به آنها بپیوندند. بعد از ورود دیگر نیروها عراقیها متوجه قضیه می شوند و درگیری از نیمه های شب شروع می شود و تا ساعت 2 بعد از ظهر روز بعد که دستور عقب نشینی به نیروها داده می شود ادامه می یابد.
ارتش بعث با تمام قوا و تجهیزات تنها راه ورودی به اروند که همان نهر بود به شدت مورد اصابت انواع ادوات جنگی خود قرار داده بود. و همین امر باعث شده بود که سایر نیروها و نیروهای پشتیبانی نتوانند به آنها ملحق شوند.
بنابراین همان تعداد نیروهایی که در جزیره بودند در برابر نیروهای بعثی که مجهز بودند گرفتار می شوند.
با صدور دستور، نیروها مجبور به عقب نشینی می شوند اما عراقی ها دست بردار نبودند و به تعقیب آنها پرداختندو بطوریکه کار به جنگ تن به تن کشیده می شود. که در این بین شهید سعید مروانی به مانند بسیاری از همرزمانش در حالیکه از ناحیه پا مجروح شده بود برای اینکه بتواند تا حدودی از پیشروی عراقی ها جلوگیری کند و آنها را به خود مشغول کند پشت یک خاکریز باقی می ماند و با نیروهای عراقی درگیر می شود و نیروهای بعثی او را به شهادت می رسانند ولی با توجه به شرایط و عقب نشینی نیروها بدن شهید مروانی مفقودالاثر می شود و پس از 12 سال به وطن باز می گردد.
لازم به ذکر است بازگشت پیکر شهید مصادف با ایام دهه ی اول محرم بوده است.
علاقه به مداحی و شعر:
از دست نوشته های باقی مانده و به یادگار سعید می توان فهمید که سعید علاقه ی زیادی به شعر و مداحی دارد. سعید شعرهایی با مدح اهل بیت را در دفتری نوشته است. برادر شهید می گوید که سعید همیشه در حال خواندن مداحی های حاج صادق آهنگران بود تا جایی که برای خواباندن علیرضا (پسر برادر شهید)؛ سعید به جای لا لایی خواندن برایش مداحی (با نوای کاروان ...) حاج صادق را می خواند.
شهید در مرخصی پایانی همه ی کاست های مداحی را به برادر اهدا می کند انگار که می داند این رفتن دیگر بازگشتی ندارد.
خاطره وفای به عهد شهید سعید مروانی
راوی قاسم حمیدی
شرح خاطره:
محرم سال 65 بود که هیئت عاشقان ثارالله ملاثانی به همراهی خیل عزاداران حسینی عازم مناطق جنگی جهت عزاداری در کنار رزمندگان اسلام بودند که از جمله کسانی که در این کاروان بودند شهید سعید مروانی بود که آن همه خصوصیت های اخلاقی خوبی که در خود داشت همسفر ما بود در راه از کلام های دلنشین و شوخی های پر مغز و با مزه او درس آموز یک رزمنده ی مکتب خمینی کبیر فیض بردیم ولی افسوس که سعید در همین سفر یکشبه هم ما را لایق همسفری ندید و نصف راه برگشت در این زمان بنده که سن زیادی نداشتن یعنی کلاس اول راهنمایی بودم وقتی سعید در اولین پاسگاه دژبانی به طرف خرمشهر پیاده شده پیش رفتم و از او سؤال نمودم که علت برگشتن شما چیست و او با لبخندی با معنا و دلنشین به بنده و دیگر برادران که دور هم بودیم فرمود که علت برگشتن من وفای به عهد است و من به یکی قول دادم که عصری با هم برویم و آن بنده خدا الان منظر ماست و برگشت در همین سفر بنده از آن لحظه شیفته اخلاق این بسیجی شدم و شب تا صبح فقط فکر من تکرار همین درس وفای به عهد این شهید عزیز است بنده خیلی خودم را به طرف او بردم که بیشتر از او درس بگیرم اما متأسفانه مجال نشد ولی تا عمر دارم این درس و این صحنه از ذهنم فراموش نمی شود و این شهید عزیز در تاریخ 4/10/65 در عملیات کربلای 4 مفقود الاثر گردید و جسد مطهر ایشان را در تاریخ اردیبهشت ماه 77، مصادف با هفتم محرم 1419 در گلزار شهدای ملاثانی دفن کردند و در روز تشیع جنازه این درس و دروس دیگر شهدا برای بنده تکرار شد
مطالب وبلاگ به کمک جمعی از دوستان شهرملاثانی وخانواده های شهدا گردآوری شده است